خرید بک لینک

یک قطره باران شدم ، از بر غم و شادی ، روزگارانم چکیدم

درمانده و هراسان شدم پنهان، انسان را بدور از انسان بدیدم

بی اشتها در زیستن ، باز تکراری را در تکرارها به رسم دویدم

صحبت از یک چشم بر هم بود ، من هزاران پلک خیس دریدم

یکی بر غم های این ره! هزار کابوس، وهم بر دیده و خاطراتم

یکی بر تل خنده لمیده، خودخواه مغرور نشست بر اسم آدم

مگر بنی آدم اعضای یکدیگر نبودند ، در این معبد، بساط و دم

چه شد دیگری برای رنگی زشت! ننگ را می تند بر پیکر دردم

چرا روزگاری دراز باید انسان را ، شرمنده ، رسواترین ببینم

سایه ی را پشت سر اگر بر دار و می سوزانید ، نیست گله ام

به شب و پنجره ، دیوارها ، بسپارید باز با بغض بر میگردم

برچسب: نویسنده: حمید کریمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:25

صفحه بندی